تبليغاتX
روزگار نو
























روزگار نو

چند وقت پیش یکی از دوستام مطلبی رو برام روشن کرد و اون این بود که ما بچه ها خیلی وقتا از بعضی از رفتارهای پدر مادرامون بدجور به ستوه میایم و با خودمون فکر می کنیم که چقدر بده که اونا همچین اخلاقی دارن ولی اگه یکم خوب دقیق بشیم میبینیم که ناخوداگاه و شاید به خاطر تاثیر طبیعی که هر پدر مادری میتونن رو بچه هاشون بذارن ، خود ما هم اون اخلاقای بد رو داریم. واسه کشفشون فقط کافیه کمی رو رفتارای خودمون دقیق بشیم که بفهمیم آره ما هم اون اخلاقای بد رو داریم.

این تاثیر جالبه ولی فکر میکنم باید برای تغییرشون هرچه زودتر بجنبیم.

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 20:3 توسط مریم| |

خانومه تو کوچه جلومو گرفته میگه خانوم شما واسه نظافت خونه کسی رو نیاز ندارید؟

تا میام بگم نه میگه وای خانوم شما چقد خوشگلی ماشالله. رفتی خونه حتما بگو برات اسفند دود کنن. تا میام فک کنم چه عکس العملی نشون بدم میگه خانوم اینقد پام درد میکنه که نگو. قلبمو نمیدونی. قلبم اینقد ناراحته. تازه دو تا دختر دم بختم دارم. یه پولی میشه به من کمک کنی؟

من :

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 11:41 توسط مریم| |

یه روز که حرف بارندگی و برف و بارون بود یکی از بچه های جمع با قیافه حق به جانب و یه جوری که معلوم بود داره خیلی دلش میسوزه  گفت که بارون عیب نداره ولی خدا کنه هیچوقت برف نیاد. مردم گناه دارن. دست و پاشون میشکنه آخه.

در اونجا بود که بنده و برخی دیگر از اعضای جمع با کلی دلیل و برهان به خانوم توضیح دادیم که بابا جان خب اونا باید مراقب باشن سر نخورن که دست و پاشون نشکنه وگرنه فواید برف واسه زمین و طبیعت و محیط زیست اصلا با بارون قابل مقایسه نیست. این برفه که دخیره میشه. این برفه که کم کم به خورد زمین میره و تو سفره های زیر زمینی ذخیره میشه. وگرنه بارون که بیشترش جاری میشه یا بخار میشه میره هوا یا قاطی فاضلاب میشه.

این موضوعو با حوادث جهان دور و برمون مقایسه کنید. آدمای زیادی هستن که حتی با نیت خیر و با هدف دلسوزی برای مردم دنیا تز میدن. طرح تصویب میکنن. فتوا میدن. حتی آدم میکشن. عملیات انتحاری انجام میدن و به خیال خودشون دارن کار خوبی می کنن. دارن فکر خوبی میکنن. دارن خدمت میکنن به بشریت.

تشخیص درست و نادرست کار سختیه ولی حداقل به خودمون این فرصتو بدیم که بهش فکر کنیم. عقاید مخالفو بشنویم. بحث کنیم. یک درصد احتمال بدیم فکر ما غلط باشه.

اولین مخاطب این وبلاگ ،  خودمم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 11:23 توسط مریم| |

خدا یاری کنه به زودی مینویسم

قربون اون ملوچ بالای بلاگم بشم :D

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 11:7 توسط مریم| |

با اینکه خیلی دوستش داشتم (ملوچمو)  ولی دیگه وقتشه برم.

"خدایا هرچی میدی شکرت، هرچی میگیری شکرت"

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 15:58 توسط مریم| |

         حقش بود به خاطر خداحافظی از دوستای چندین ساله م و اصفهان و دانشگاه و خوابگاه یه پست درست حسابی بذارم ولی نشد... اونروز بعد از خداحافظی از بچه ها خاطرات این ۴ سالو با وسایلم ریختم تو چمدونا و تو اون هوای بارونی از خوابگاه زدم بیرون.خدا میدونه که تو همون چند دقیقه چند تا خاطره یهو از جلو چشمم گذشت. فقط تو اون بارون در جواب حرف مامان که گفت نرو پایین خیس میشی سرما میخوری گفتم "طوری نیس"(یه اصطلاح اصفهانی) و فقط ۶-۵ دقیقه کنار زاینده رود قدم زدم...

دلم واسه خیلی چیزا تنگ میشه...

 

                     (مسیر بین خوابگاه تا فنی)

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 17:56 توسط مریم| |

چقدر قبطه خوردم به "سهراب" وقتی "هشت کتاب"ش در دستم بود:

 

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سررسد از پس کوه.

...

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

...

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

..."

 

من تشنه ی این احساسم و در برابرم اینهمه سراب...


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:34 توسط مریم| |

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!

(حق کپی محفوظ : بخشی از یکی از شعرهای دکتر شریعتی)

مراقب باشیم دیر نشه...

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:14 توسط مریم| |

 

این مطلب رو تا آخر بخونيد و به اتفاقى که مى‌افته کمى...فقط کمی... فکر کنيد .

به سوالات زير به سرعت پاسخ دهيد.
نتيجه چيست؟
٢+٢
٤+٤
٨+٨
١٦+١٦
حالا خيلى سريع یک عدد بين ٥ تا ١٢  انتخاب کنيد.
انتخاب کرديد؟
حالا بريد پايين

.

.

.

.

.

.

.

.

.

عدد انتخابى شما ٧ بود؟
اين آزمايش توسط پروفسور مک کين يکى از پژوهشگران برجسته در زمينه مطالعات ذهنى در آمريکا انجام شده است.
در اين آزمايش با طرح ٤ سوال اول ذهن شما شرطى شده و در هنگام انتخاب عددى بين ٥ تا ١٢ ابتدا ذهن به طور ناخودآگاه اين دو عدد را جمع مى‌کند يعنى ١٧ ولى چون ١٧ بين ٥ تا ١٢ نيست، ذهن اتوماتيک به عدد ٧ مى‌رسد که از ٥ بزرگ‌تر است.
اين آزمايش انقلابى بزرگ در آزمايش‌هاى رفتارى نسبت به آموخته‌هاى ما از دوران کودکى و اجتماع و آن چيزى که شبانه‌روز از طريق رسانه‌ها به ما مى‌رسد ايجاد کرده است.
طبق نتيجه پژوهش‌ها، ذهن مردم وقتى شرطى شد ديگر آن طور که بايد عمل نمى‌کند و صرفاً از آنچه پيرامونش مى‌گذرد پيروى مى‌کند.
توصيه پژوهشگران اين است که: بيشتر فکر کنيد و از بيان نتايجى که به آن مى‌رسيد نهراسيد.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:36 توسط مریم| |

 

بیشتر وقتا ، کافیه که فکر کنی

                                                         عقلت میرسه...

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:21 توسط مریم| |

Design By : Night Melody